|
حضورم و داد میزنم
داشتن یک دوست خیلی زیاده،میدونم من لیاقت داشتن دوست رو ندارم....
دلم خیلی گرفته!
شب غمگين است پر از بوي نم و خيسي تن...
روز بدی هست؟
دیدمش! عاشقتم!
نمیدونم چرا در جواب هر چی سوال نمیدونم میارم!
هوا ابری هست... دوست داشتم هر چه زودتر برم به حیاط...
قدم هاي سنگين در سکوت مرگبار ازار دهنده است...
مي گذرونم... مي خواهم هرشب ازخودم بگذرم تا به توبرسم...
خیلی هوا دل گیر...
مي خواهم تمام کنم...
شاد بودن بزرگترين انتقامي است که مي توان از زندگي گرفت: مرا اينگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آيا گناهی هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبی و جدايی هست..؟؟؟ مرا اينگونه باور کن
برگهاي رنگين پاييزو تنهايي نسيم رو دوست دارم...
نگاه کن به صدایم که چگونه از شنیدنِ رنگِ تکراریِ روزهایِ بی تو ، کورشد ببین ! چشمانم نایِ نوشتن ندارند و دست هایم چشمِ دیدن . کمی هم بس است تماشایِ ناله یِ زنجیر ها بر دستانِ ما می دانم هر چه ناله کنم باز خواهی گفت زود است یا هنوز کم است صحر ولدبیگی
داشتم راه ميرفتم...
نمیدونم پاییز رو چه جوری تموم کنم...
مثل همیشه... کلمه به کلمه... مثل همیشه...
افلاطون میگه: اگه با دلت كسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش،چون كار دل دوست داشتنه ، درست مثل كار چشم كه دیدنه ، ولی اگه كسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه میكنی كه اسمش عشق واقعیه.
کاش به واقعیت پیوند میخورد... کاش میشد یه بار دیگه دستش و تو دستام ببینم... یه بار دیگه بی بهونه میخندیدم.... دیگه خواب دیدن بسه... می خوام از یادم ببرمش ولی نمیشه... چرا باید میرفتی... تو که رفتی چرا خاطره هارو نبردی... چرا؟می خوای زجرم بدی... عکسشو که میبنم اشک هام سرازیر میشن... هر جا رو که نگاه میکنم خاطراتش واسم زنده میشه... اگه میدونستم میری هیچ وقت نمیذاشتم بهت عادت کنم... ولی نمیدونستم... بهت عادت کردم... هرشب زنگ میزنم... ولی صدایی نمیشنوم... این چند مدت فقط صدای نفس هاتو میشنیدم... نمیتونستم حرفی بزنم... تو هم که حرفی نمیزدی... میگفتی بهم عادت کردی... ولی ... تنهام گذاشتی.... خوابت و میبینم.... هرشب... جوابی به سوال هام نمیدی.... فقط سرتو پایین میگیری.... نمیزاری چشم تو ببینم.... هر شب تا میتونم بوست میکنم... توهم فقط دستمو نوازش میکنی... از خواب بلند میشم... شاید واقعیت داشته باشه.... ولی نداره... عکست نگاه میکنم... اروم میگرم... شروع میکنم به گریه کردن... که شاید اشکمو ببینی و برگردی... اکه دوستم داشتی نمیرفتی... پس اگه بیای میفهمم همه دروغگو هستن... اگه دوستم داشتی فقط میزاشتی یه بار دیگه صداتو بشنوم.... میدونم که دوستم داشتی.... ولی چی شد که رفتی؟
بدون سلام.... دلم گرفته... حوصله ندارم... حتی بهترین دوستام... نفیسه می گه :اگه عشق به قیمت له کردن مجنون و شکستن دل لیلی تموم میشه بهتر که نباشه! نمیدونستم جوابشو چی بدم.... حرفی نمونده بود.... فقط گریه کردم... میگفت واسه چی گریه میکنی... صدام در نمیومد... چی بگم... به گریم ادامه دادم... شاید از حالم حرف بزنه... هر کس جای من بود همین حال و داشت... نمیدونم اون الان چه حالی داره... خوش حال،یا نارحت... می خوام بگم که واسم اهمیت نداره... ولی تا میام بهش فکر نکنم بغض گلم و چنگ میزنه... دوستش دارم... واسه دیدنش انتظار میکشم... واسه دیدن اون چشماش.... نمیدونم اون چه حسی به من داشت و داره! فقط میدونم که من از اون واسه خودم یه بت درست کرده بودم... اون می پرستیدم... اما اون حتی به خودشم رحم نکرد... موفق باشی عشقم... یکی تو که هیچ وقت عشق من و ندیدی... یکی من که کسی رو جز تو ندیدم...
نمی دونم چی شد که من به این روز افتادم... فقط میدونم که دلم واسش تنگ شده.... میدونم که هنوزم دوستش دارم... واسه دوست دارم هاش... واسه شونه هاش... واسه همه چیز... چشم های که نتونستم توش نگاه کنم و بگم دوست دارم.. دوست دارم های که وقتی میگفت نمی تونستم به چیزه دیگه ای فکر کنم... صدای که با شنیدنش هر چی حرف داشتم از ذهنم پاک میشد... لب های که گرماش تمام وجودم رو گرما میبخشید... شونه ای که وقتی دلم می گرفت اشک هامو روش خالی میکردم... میدونم که هنوز دوسش دارم... مثل قبل نه بلکه بیشتر از قبل... میخوام همه بدونن که من عاشقش بودم ولی اون نه... بدونن که کسی که میگفت بی تو هرگز من و همه ی حرف هاشوتنها گذاشت و رفت... دوسش دارم ولی اون نه... واسه این میگم که بدونه که من بیشتر از این حرف ها دوسش دارم... دوستش داشتم........ دوستش دارم......... و...........
سلام... اهای کسی که دارم با چشم های گریون واست مینویسم... اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن من را . . . آنگاه نميدانم براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت . . . ؟
سلام به همه...
نمی دونم چی شد... شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود
با آمدنت فریبم دادی
شعری برای باران سروده ام
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
کاش دنیام به بزرگی دنیای یه قناری بود ... قناری دنیاش محدود به قفس از تولد تا مرگ نمی دونه عشق چه رنگیه چه شکلی، آسمون چقدریه، آزادی مزه ش چیه، تمام خوبیها رو تو دستهای کسی می بینه که براش ارزن می ریزه و آب بهش می ده چقدر خوب بود دنیای من هم به بزرگی دنیای یه قناری بود اونوقت هیچ وقت نمی فهمیدم مزه خیلی چیزهای تلخ چجوریه اصلا نمی فهمیدم تلخ یعنی چی
|
About![]()
سلام Archivesهفته اوّل آذر 1388هفته چهارم آبان 1388 هفته سوم آبان 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 Authorsnafas.ghنفس Links
فامیلهای غیثی(خانواده)
کوتاه اما زیبا |