تبليغاتX
love

love

is the answer

بی تو من ازان لحظه ها هستم

لبهیم و خنده هایم

چشم هایم و اشک هایم

دست هایم و اعمالم

پاهایم و قدم هایم

همه ازانلحظه های بی تو بودنند!

اینهمه نبودی،لحطه ای ازان این نبودن ها باش............


برچسب‌ها: هیچ دلی بی بهانه نمی تپد
نوشته شده در 91/01/31ساعت 11:47 توسط فائزه| |

مهم نیست چی شده
یا چی میشه!
مهم اینه تو دیگه مردی!
یا حداقلش واسه من مردی!
مرگ تو سخت باور کردم و باور داشتن مرگ عزیزترینت کار راحتی نیست!
دوست دارم...

نوشته شده در 89/06/27ساعت 14:47 توسط فائزه| |

سلام:

آخرین باری که شنیدمت گفتی با تنهاییم کنار میام.

آخرین باری که بوی تنت و با تمام وجود بلعیدم فهمیدم بوی همیشه رو نمیدی.

آخرین باری که دستت و سرا پا دیدم داشتی خداحفظی میکردی.

آخرین باری که سردی نگاهت و بهم هدیه کردی نفهمیدم چی بهم گذشت.
اشک، آه، خیال، بی خوابی و یه مشت خاطره که نمیدونم خودت چه جوری باهاش کنار اومدی.
میبینی از وقتی رفتی همش یادم میره دیگه نیستی.شاید به خاطر تلقین های اطرافیان هست که میگن تو زنده هستی!
دنیا رو چه دیدی شاید من هم مردم که کسی نمیبینتم یا نمیفهمتم.
نمیفهمه که واسش سوال میشه که من واقعیت دارم؟یا چه جوری اینا رو مینویسم؟
کسی که فهمیده نشه کم از یه جسم زیر فرسنگ ها خاک و خاک و خاک نداره،داره؟

نمیدونم چرا اینقدر به این تنهایی عادت کردم،به این بی کسی،به این نبودن ها...
دیگه حتی حاضر نیستم ببینم بارون داره نبودت و به سرم می کوبه!باورت میشه؟منی که بهت التماس میکردم بزاری 1 دقیقه برم زیر بارون حالا...
برای نوشتن واسه تو.برای مرور خاطرات لحظه های زیادی رو هضم کردم.امیدوارم خوشت بیاد....

 

نوشته شده در 89/06/22ساعت 11:3 توسط فائزه| |

سلام

 

نوشته شده در 89/06/13ساعت 12:7 توسط فائزه| |

چند روزی میشه که بیشتر دلتنگت میشم
شب و روز نداره
خیلی تنهام
دیگه انقدر نبودی که به این نبود عادت کردم
ولی باز اومدی
اومدی و حالم و خوب کردی
خیلی خوب بودم

زندگی تو چشمام پر میزد
از عشقت پرم کردی
بودنت و نیاز بود

نفس بود

1سال

گذشت
به همین زودی

ای بابا کی میدونه تو این 1سال که زود گذشت من چی کشیدم؟!

زود گذشت و من خورد شدم
هر روز  ریزتراز دیروز

شب هام به امید نبودن دوباره میخوابیدم

صبح هم که بیدار میشدم دعا میکردم که رویا باشه

ولی نبود...........

 

نوشته شده در 89/06/02ساعت 10:14 توسط فائزه| |

سلام به همه
بعد از ۴ماه اومدم
حالم بهتر از قبله ولی خوب نشدم
دوستون دارم!
نوشته شده در 89/04/16ساعت 9:56 توسط فائزه| |

سال خوبی داشته باشین با همه ی بدی ها!

نوشته شده در 89/01/02ساعت 13:28 توسط فائزه| |

چي ميشد قطار مي ايستاد و ريل حرکت ميکرد؟!
چي ميشد تار عنکبوت دور خودش مي پيچيد؟!
چي ميشد درخت از گربه بالا ميرفت؟!
چي ميشد چشمانم ميخنديد و لبانم ميگريست؟!
چي ميشد پرنده اختيار در قفس خودشو داشت؟!
چي ميشد سکوت جاي همه ي فرياد هاي سراسر وحشت رو ميگرفت؟!
چي ميشد گربه تسخير فلسهاي رنگين ماهي ميشد؟!
چي ميشد ماهي سيراب از آب ميشد؟!
چي ميشد آب هميشه ماهي رو زنده نگه ميداشت؟!


چي ميشد تو ميموندي و من ميرفتم؟!

نوشته شده در 88/12/29ساعت 14:43 توسط فائزه| |

چند شبي ميشه بيشتر به نبودش فکرذ ميکنم
انگار هرچي بيشتر ميگذره من بيشتر دلتنگ اون مهربوني هاش ميشم!
هر لحظه افسوس ميخورم که چرا من خاک نيستم...
اگر خاک بودم ديگه جسم نهيفش داخل خاکهاي نمناک قبرستون پنهان نميشد!
خاک هاي سرد هر لحظه او را دارند!
کاش ميتوانستم خاک باشم تا بدن بيجان و پيکر لطيفش را لمس کنم و بفهمم!
.
.
.
.
و
در اخر اين منم که به آغوش خاک گورستان ميروم....
نوشته شده در 88/12/28ساعت 14:10 توسط فائزه| |

دلم ميخواد
انقدر داد بزنم تا دنيا از ايني که هست کر تر بشه!
انقدر گريه کنم که چشمام ديگه اين دنيا رو نبينه!
انقدر صدات بزنم تا برگردي!
انقدر بگم دوست دارم تا بفهمي!
انقدر بخندم تا ديونه بشم!
انقدر...
دلم از همه گرفته
دلم از بهترين ها گرفته!!!!
هيچي آروم نيست!
به همه شک دارم!
به همه دلبستم ولي هيچکس نفهميد!
ديگه از ديونه بازي هاي خودم خسته شدم!
از اين همه تنهاي...
اين همه خلاء...
هنوزم تنهام!
از اين همه سنگ ميترسم...
از هر چي که فکرش و ميکني ميترسم!
از وقتي هممون و تنها گذاشتي حتي شب هم درگير مرگت شده...
حتي شب هم از مرگت مي ناله...
حتي شب هم سياه پوش شده  واسه بسته شدن اون چشماي قشنگت...
واسه شنيدن اون صداي  که هرچي ميخواستم و بهم ميداد لحظه هارو با دستاي خونيم خاک ميکنم تا يه روز يکي از لحظه ها سبز بشه و تو رو بياره،صدات و نگاهت و خنده و گريه هاتو واسه من که ديگه از شدت اشک و آه نا ندارم بياره...
نوشته شده در 88/12/24ساعت 19:5 توسط فائزه| |

دلم واسه همه تنگ شده!
برای همه...
اونای که رفتن
اونای که هستن ولی انگار نیستن
واسه اونی که رفت
واسه اونی که دیگه نیست
اونی که با خاک یکی شد........
سخت حرف زدن
دلم واسه خودمم تنگ شده!
نوشته شده در 88/12/18ساعت 19:53 توسط فائزه| |

دلم واسه خیلی ها تنگ شده!
واسه خیلی از دوستام که بودن اما دیگه نیستن
و خیلی از دوستای که هستن ولی کاش نبودن!
خیلی سخت به حضور کسی دل خوش کنی ولی اون دیگه واسه همیشه بره
بره که دیگه نبینیش!


یکی از دوستام میگفت برو بهش بگو دوسش داری شاید برگرده...
ولی
برم به کی بگم؟به چی بگم؟

 


به یه تکه سنگ و یه مشت خاک؟

 

خیلی وقته که نیست!


نوشته شده در 88/12/15ساعت 20:36 توسط فائزه| |

خیلی حالم بده
خیلی دلم گرفته
امروز سر کلاس زدم زیر گریه
همه داشتن نگام میکردن
دلم میخواست همین طور گریه کنم ولی...
ولی نگاه بچه ها رو نمیتونستم تحمل کنم
هر طوری بود خودم و جمع و جور کردم
دلم گرفته
همه فکر میکنن شکست عشقی خوردم ولی نه
من دلم از همه گرفته از همه

دلم واسه یه همزبون لک زده
نمیخوام بگم دوست ندارم من بهت نیاز دارم!
این روزا همش به این فکر میکنم که هیچ کس مثل قبلا شاد نیست
تو چهره ی همه یه غم خفیف پیداست
دلم میخواد برم و از تک تک ادم های اطرافم بپرسم و بفهمم که مشکلشون چیه؟!
دلم واسه یه چیزای خیلی تنگ شده
واسه اون مهربونی ها
واسه صداقت و پاکی...
بعضی وقت ها میگم شاید قبلا هم همه دروغ میگفتن اما من و تو خیلی زود باور میکردیم و دیگه به پای دروغ نمیذاشتیم
میدونی چیه!
همش با خودم کلنجار میرم تا بتونم یه جا حالت عادی داشته باشم
از همه التماس میکنم
از همه یه چیزی میخوام
ولی کسی داخل چشمم رو نمیبینه

کسی نمیفهمه همیشه اشک تو چشمام زندانی
کسی نمیفهمه من تو قفسی هستم که درش باز و هوا داخلش پرپر میزنه ولی نمیتونم فرار کنم
ولی توان ندارم تا خودم و از این زندون رها کنم!
دوری از خیلی چیزا واسم سخته
سخت میگذره
خیلی سخت
سخت اینه که وقتی داری با دوستات حرف میزنی حوصله حرف زدن باهاشون و نداشته باشی
یه بغض لعنتی نذاره بخندی
تا میخوای از خدا بگی اشک صورتت و پر کنه
سخت اینه که نفهمی چی شد و چرا تنها موندی؟
ندونی ایا کسی هست که تو رو دوست داشته باشه!
کسی حاضره باهات حرف بزنه
سخت اینه که داخل صورت کسی نتونی نگاه کنی برای اینکه نمیتونی جلوی کسی گریه کنی

هیچ کس نمیخواد باهام حرف بزنه؟

نوشته شده در 88/12/03ساعت 21:57 توسط فائزه| |

الان هوا نيمه تاريک هست.
من چشم انتظار يک لبخند،لحظه ها رو دنبال مي کنم
زمستان رو در استخوان هام حس مي کنم
تمام وجودم يخ بسته
چشمام در پي دستاي گرمي هستن که اون و لمس کنن.
حنجره ام از سکوت و خاموشي يخ بسته،
لحظه ها اجازه ي حرف زدن نميدن...
مدتهاست وجودت را در کنارم حس نميکنم
با نبودت تهي شدم
وقت رفتنت خواب بودم
اگر بيدار بودم نميگذاشتم عزيزترينم از دستم بره
فريادم رو مدتهست کسي نميشنوه
بين مرگ و زندگي معلق ماندم.
شب داره دزدکي همه جارو تاريک ميکنه
حالا که نيستي خنده رو به خودم حروم کردم
هر چه خنده هست و نيست تلخ است خيلي تلخ...
ميگن اخر همه ي گريه ها فراموشي هست
پس چرا اين فراموشي نمياد؟
    
نوشته شده در 88/12/03ساعت 21:16 توسط فائزه| |

دیشب خیلی دلم واست تنگ شده بود
بی جهت زدم زیر گریه
یادم به اون روزا افتاد
به اون روزای خوب

شایدم بد
ولی هرچی بود از الان بهتر بود

خیلی دلم میخواد یک بار دیگه فقط یک بار دیگه ببینمت
میدونم که دیگه نمیتونم معصومیت و پاکی صداقتت رو تو چشمات ببینم
میدونم دیگه مثل قبل نیستی
میدونم که نباید دلم واست تنگ بشه ولی دله دیگه نمیشه جلوش رو بگیرم
دلم انقدر کوچیک شده که دیگه کسی رو نمیتونه جا بده
دیگه یادم نمیاد نمیدونم چرا ولی خیلی صادقانه دوست داشتم و دارم
خودت اینو میدونی
مگه تو نبودی که میگفتی از دروغ بدم میاد
پس چرا به من که همه ی وجودم رو برای تو میدم دروغ گفتی

دروغی که اگر هرکس دیگه جای من شنیده بود بار سفر اخرت رو میبست
خیلی خودم روکنترل میکنم
خیلی با همه کنار میام
اطرافیانم میدونن که اخلاقم عوض شده
شاید اگر بودی اینطوری نمیشدم
میدونم نگرانیم به جانیست
تو الان خوشحالی و با هر کس میتونی باشی
ولی من دلم واسه یه دوست دارم تنگ شده
شاید عاشق کسی باشم ولی بهش نگم
خومم نمیدونم
ولی منتظر اینم که کسی بهم بگه با تمام وجود دوست دارم
دلم میخواد جوری که به گوش همه ی دنیا برسه فریاد بزنم وبگم من عاشقش بودم ولی اون نبود
ولی این و در خودم فریاد میزنم تا صدای خودمو نشنوم: دوستم نداشت
به کسی نمیگم دوسم نداشتی
میگم من لیاقت عشقت و نداشتم

نوشته شده در 88/11/14ساعت 13:47 توسط فائزه| |

کسی اشکهاشو شمرده؟
کاش تنهای غم و غصه رو با خودش میبرد!
دلم تنگه
نمیدونم چی!
نمیدونم کی!
میدونم که نمیدونم!
تنهای
زیباست
ولی نه واسه همیشه
نه واسه زندگی
دوست دارم با یکی حرف بزنم
کسی که بیشتر از همه دوستم داره
من و روحم و جسمم....

نوشته شده در 88/11/07ساعت 22:15 توسط فائزه| |

اومدم که بگم روزای سختی رو میگزرونم!!!!!!!
نوشته شده در 88/11/01ساعت 14:44 توسط فائزه| |

تنهاي رو بهتر از هر کس و هر چيز ياد گرفتم
ياد گرفتم با تنهاي بسازم
با تنهاي کنار بيام
به تنهاي عادت کردم
تنهاي بهترين دوستم هست
تنهاي ياد داد که زندگي خالي رو دوست داشته باشم
زندگي رو بپرستم!
از اینکه رفتی یه جورای خوش حالم!
اخه بیدار شدم
ادم هارو بهتر شناختم!
چشمام مدتها بود که خواب خوش نداشت
اما حالا میخواد داشته باشه!

سه شنبه اس ام اس داد
گفت ببخشید
گفت دوست دارم
منم گفتم دیگه نه اس بده نه زد بزن!
همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در 88/10/18ساعت 15:47 توسط فائزه| |

واسه فراموش کردنش کمک به یک دوست دارم
کی حاضره با یک ادم دیوونه دوست باشه و کمکش کنه؟

عشق

نوشته شده در 88/10/14ساعت 13:23 توسط فائزه| |

دیگه دوست ندارم!
دیگه هرگز قادر به دوست داشتنت نیستم!
اگرم بخوام غرورم نمیزاره
دیگه نمیزاره بیشتر از این بشکنم
بیشتر خورد بشم و هیچی نگم
دیگه تموم شد
میتونم عشقتو کنار بزنم،این رو مطمئنم و تو هم مطمئن باش!
پس منم می شم مثل خیلی ها!
عاشقت بودم تا مدتها
اما دیگه نیستم!
نوشته شده در 88/10/12ساعت 14:2 توسط فائزه| |

داخل پارک ميشم!
براي يک لحظه صداي بوق بوق ماشينها اوج ميگيره!
خودمو به اولين نيمکت روبروي حوض کاشي هفت گوش ميرسونم...
صداي خش خش برگه به گوش ميرسه...
ادمها دست به دست هم راه ميرن!
دقيقا روبروي نيمکت چوبي که من نشستم نيمکتي ديگر هم وجود دارد...
هر از چندي برگي از درخت به روي نيمکت خالي مي افتاد...
صداي هق هق گريه ام به دست باد تا ان سوي حوض کشيده ميشود!
باد کمي تند ميشود...
نيمکت از برگهاي خشک پاييز خالي ميشود!
حالا مدت هاست که از جدايي ما ميگذرد!
مدت هاست که باران در چشمم پرسه ميزند...
مدت هاست درياي دلم طوفاني ست!
وعده ديدار ما باشد روزي که باران قطره قطره از چشمم ميچکد....
وخود هم نميدانم چه کسي دست بر ميدارد و اشکم را پاک ميکند!!!!!!!!
نوشته شده در 88/09/27ساعت 13:46 توسط فائزه| |

سلام
این سلام می خواست دیگه نباشه!
این سلام قرار بود دیگه نوشته نشه!
اما شد...
نمیدونم چرا تصمیم به نابودی خاطرات داشتم و نشد!!
این خوب میدونم که دیدن دوبارت خیلی خوب بود!
خیلی حس خوبی داشتم وقتی دیمت...
وقتی دستمو گرفتی و گفتی ببخشید...
گفتی پشیمونی...
ولی نمیخوام برگردم
نمیدونم چرا ولی دلم آروم نمیگره وقتی میبینمت!
وقتی دیدمت...
وقتی بازم گفتی دوست د ارم!
دارم دیونه میشم
تنها بزار
بسه دیگه
خواهش میکنم تنهام بذار
بوسه هاتو ببر واسه بقیه!
نوشته شده در 88/09/17ساعت 19:13 توسط فائزه| |

حضورم و داد میزنم
داد میزنم و مرگ لحظه هارو میبینم!
مرگ تدریجی لحظه لحظه های زندگیم!
می خاهم فریاد بزنم و بگویم که من هم هستم
که من هم حق دوست داشتن دارم...
کسی وجودم رو حس میکنه؟
کسی میفهمه که من هم میخواهم؟
با تمام وجود خودم رو فریاد میزنم و میگم کجایی؟؟
کجایی که نبودت نابودم کرد...
که دارم از دست میرم
بیا و به اشک هام بگو که هستی تا انقدر بیتابی تو رو نکن
انقدر تو رو از من نخوان
خاطرات رو باید از بین برم
من باید تو رو از یاد ببرم
من میتونم
میتونم
میتونم؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا تو بگو چه کار کنم به رویاش اجازه نفس کشیدن بدم یا نه؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...........

نوشته شده در 88/09/04ساعت 21:41 توسط فائزه| |

داشتن یک دوست خیلی زیاده،میدونم من لیاقت داشتن دوست رو ندارم....
ولی تو هم اینو میدونی که نداشتن دوست چقدر سخته!
چقدر سخته نتونی روزمرگی هاتو واسه یکی بگی و دلتنگی هاتو به اون بسپاری!
چقدر سخته دستی واسه نوازش نداشته باشی...
چقدر سخته ندیدن و نداشتن دوست ...
شاید من لیقات ندارم
شاید من درک نمیکنم
شاید.....
از تنهای و حرف نزدن،از نداشتن گوش شنوا و چشم بینا
از ندیدن محبت
دارم رو خودم خراب میشم
روی زندگیم
دوست داشتنهام
از ترحم های بیخود زیاد دیدم
از دروغ
خیلی هارو نمیشناسم
خیلی کم دوست دارم

ولی به اندازه تمام کسانی که نمیشناسمشون دوست واقعیمو دوست دارم

 

نوشته شده در 88/09/02ساعت 22:29 توسط فائزه| |

دلم خیلی گرفته!
حضور کسی گرمانداره!
دارم دیونه میشم!
ای کاش کسی میفهمیدم!!
اما دریغ از یک حس واقعی!
حتی کوچکترین دل گرمی برای من بزرگترین است!
کوچکترین احساس....

نوشته شده در 88/08/29ساعت 11:0 توسط فائزه| |

شب غمگين است پر از بوي نم و خيسي تن...
زمان مثل هميشه عجله دارد...وسکوت تو تنهايي من را بيشتر مي کند....
چشمانم را مي بندم
دستت را در دستم مي گيرم و به آرامش غريبي مي رسم...
سعي مي کنم در تمام نقاط تنت به باور برسم....
و جواب تمام دوت داشتنهايم را لمس کنم.
اين بار آرزوها در چندقدمي من به بار مي نشينند.......
در وجود تو غرق مي شوم
چشمانم را که باز مي کنم به جز تنهايي و خانه چيز نمي بينم....
به فکر فرو مي روم....
نوشته شده در 88/08/29ساعت 10:46 توسط فائزه| |


ميخواهم بنويسم که چه سخت است...فريادها درگلويم يخ بسته و صدايم در نمي آيد...انگار نميتوان هيچ گِله اي کرد...حتي هيچ شکايتي...انگار نمي توان ديوارهاي سنگي راشکست...

 

نوشته شده در 88/08/20ساعت 22:42 توسط فائزه| |

روز بدی هست؟
روز خوبی هست؟
نمیدونم،حس خاصی نسبت به امروز ندارم!
چه روزها و هفته های عجیبی رو پشت سر می زارم!؟
سخته بی هدف زندگی کردن!
سخته نفس کشیدنت هدف نداشته باشه!
سخته 1 روز رو 365 بار تکرار کرد!
تکراری،عادی!!!
خیلی سخته،خیلی...

نوشته شده در 88/08/16ساعت 22:39 توسط فائزه| |

دیدمش!
تنها!
گریه کردم!
ولی خوش حال از اینکه اونم تنهاست!

عاشقتم!
خیلی...

خیلی ها رو دوست دارم
به خیلی ها ابراز احساسات میکنم
ولی عاشقتم!

نوشته شده در 88/08/14ساعت 23:14 توسط فائزه| |

نمیدونم چرا در جواب هر چی سوال نمیدونم میارم!
تنها جوابم در برابر سوالها همینه!
احساس مسکنم این و که میگم به جریان فیصله می بخشم
ولی نه،اینطور نیست!
سوال جدید پرسیده میش!!!
احساساتم زیادی ابراز میشن!
همه رو دوست دارم
راحت عاشق میشم!
شاید واسه همینه که دارم میسوزم!
میسوزم توی تنهای پر از خاطره ها!
فکر به روز های از دست رفته زجر آوره!
حتی روز های بدشم خوب هست
چون با عشقم بودم...
چو ن به امید کسی نفس میکشیدم...
اما حالا زندم..
ولی کاشکی میمردم...
کاش به نفس کشیدن محکوم نبودم...
نمیتونم دوستش نداشته باشم!
نمیتونم!

نوشته شده در 88/08/09ساعت 22:50 توسط فائزه| |

Design By : Night Melody