تبليغاتX
love

love

is the answer

حضورم و داد میزنم
داد میزنم و مرگ لحظه هارو میبینم!
مرگ تدریجی لحظه لحظه های زندگیم!
می خاهم فریاد بزنم و بگویم که من هم هستم
که من هم حق دوست داشتن دارم...
کسی وجودم رو حس میکنه؟
کسی میفهمه که من هم میخواهم؟
با تمام وجود خودم رو فریاد میزنم و میگم کجایی؟؟
کجایی که نبودت نابودم کرد...
که دارم از دست میرم
بیا و به اشک هام بگو که هستی تا انقدر بیتابی تو رو نکن
انقدر تو رو از من نخوان
خاطرات رو باید از بین برم
من باید تو رو از یاد ببرم
من میتونم
میتونم
میتونم؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا تو بگو چه کار کنم به رویاش اجازه نفس کشیدن بدم یا نه؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...........

+نوشته شده در 88/09/04ساعت21:41توسط nafas.gh | |

داشتن یک دوست خیلی زیاده،میدونم من لیاقت داشتن دوست رو ندارم....
ولی تو هم اینو میدونی که نداشتن دوست چقدر سخته!
چقدر سخته نتونی روزمرگی هاتو واسه یکی بگی و دلتنگی هاتو به اون بسپاری!
چقدر سخته دستی واسه نوازش نداشته باشی...
چقدر سخته ندیدن و نداشتن دوست ...
شاید من لیقات ندارم
شاید من درک نمیکنم
شاید.....
از تنهای و حرف نزدن،از نداشتن گوش شنوا و چشم بینا
از ندیدن محبت
دارم رو خودم خراب میشم
روی زندگیم
دوست داشتنهام
از ترحم های بیخود زیاد دیدم
از دروغ
خیلی هارو نمیشناسم
خیلی کم دوست دارم

ولی به اندازه تمام کسانی که نمیشناسمشون دوست واقعیمو دوست دارم

 

+نوشته شده در 88/09/02ساعت22:29توسط nafas.gh | |

دلم خیلی گرفته!
حضور کسی گرمانداره!
دارم دیونه میشم!
ای کاش کسی میفهمیدم!!
اما دریغ از یک حس واقعی!
حتی کوچکترین دل گرمی برای من بزرگترین است!
کوچکترین احساس....

+نوشته شده در 88/08/29ساعت11:0توسط nafas.gh | |

شب غمگين است پر از بوي نم و خيسي تن...
زمان مثل هميشه عجله دارد...وسکوت تو تنهايي من را بيشتر مي کند....
چشمانم را مي بندم
دستت را در دستم مي گيرم و به آرامش غريبي مي رسم...
سعي مي کنم در تمام نقاط تنت به باور برسم....
و جواب تمام دوت داشتنهايم را لمس کنم.
اين بار آرزوها در چندقدمي من به بار مي نشينند.......
در وجود تو غرق مي شوم
چشمانم را که باز مي کنم به جز تنهايي و خانه چيز نمي بينم....
به فکر فرو مي روم....

+نوشته شده در 88/08/29ساعت10:46توسط nafas.gh | |


ميخواهم بنويسم که چه سخت است...فريادها درگلويم يخ بسته و صدايم در نمي آيد...انگار نميتوان هيچ گِله اي کرد...حتي هيچ شکايتي...انگار نمي توان ديوارهاي سنگي راشکست...

 

+نوشته شده در 88/08/20ساعت22:42توسط nafas.gh | |

روز بدی هست؟
روز خوبی هست؟
نمیدونم،حس خاصی نسبت به امروز ندارم!
چه روزها و هفته های عجیبی رو پشت سر می زارم!؟
سخته بی هدف زندگی کردن!
سخته نفس کشیدنت هدف نداشته باشه!
سخته 1 روز رو 365 بار تکرار کرد!
تکراری،عادی!!!
خیلی سخته،خیلی...

+نوشته شده در 88/08/16ساعت22:39توسط nafas.gh | |

دیدمش!
تنها!
گریه کردم!
ولی خوش حال از اینکه اونم تنهاست!

عاشقتم!
خیلی...

خیلی ها رو دوست دارم
به خیلی ها ابراز احساسات میکنم
ولی عاشقتم!

+نوشته شده در 88/08/14ساعت23:14توسط nafas.gh | |

نمیدونم چرا در جواب هر چی سوال نمیدونم میارم!
تنها جوابم در برابر سوالها همینه!
احساس مسکنم این و که میگم به جریان فیصله می بخشم
ولی نه،اینطور نیست!
سوال جدید پرسیده میش!!!
احساساتم زیادی ابراز میشن!
همه رو دوست دارم
راحت عاشق میشم!
شاید واسه همینه که دارم میسوزم!
میسوزم توی تنهای پر از خاطره ها!
فکر به روز های از دست رفته زجر آوره!
حتی روز های بدشم خوب هست
چون با عشقم بودم...
چو ن به امید کسی نفس میکشیدم...
اما حالا زندم..
ولی کاشکی میمردم...
کاش به نفس کشیدن محکوم نبودم...
نمیتونم دوستش نداشته باشم!
نمیتونم!

+نوشته شده در 88/08/09ساعت22:50توسط nafas.gh | |

هوا ابری هست...
آسمان شده بازیچه ی ابر ها...

نشستم کنار پنجره...
زانو در بغل به برگ درختان خرمالو نگاه میکنم
۱ درد کهنه رگ برگ های،برگ و پوشنده
انگار باران هم نامردی کرده و سال هاست به درختان ای نا کجا آباد روی نمیندازد...
آنهاهم از این دوری رنچ میبرند...
آنها هم  چشم به آسمان دوختند...
شاید بیاید...
شاید...
می دانند که باران روزی نچندان دور باز خواهد امد...

اشک ها دونه دونه گونه ام و لمس میکنن...
-سلام
بر میگردم،اشک هامو پاک میکنم و جوابش و با سرم میدم...
-بازم داشتی گریه میکردی؟؟؟
برگ هارو نگاه میکنم
پوشیده اند از جا پای باران...
 سر کلاس نشستم،
تمام توجه ام به پنجره است...
درست میبینم!
خودشه؟!
باران با سرعت تمام داره درد کهنه ی برگ درختان خرمالو رو پاک میکند...
بی توجه به اینکه برگها میدانند باز میرود و
تنها غم را باقی میگذارد..

دوست داشتم هر چه زودتر برم به حیاط...
قطر های بارون و لمس کنم و باهاشون حرف بزنم...

حس خوبی داشتم...
خیس بودم اما سرما رو حس نمیکردم...
متوجه حرف های اطراف نبودم
گریه میکردم و کسی نمیفهمید...

نشستن سر کلاس واسم سخت بود...
بدون توجه به محیط و اطرافیان گریه میکردم...
بی اختیار بلند میشم و به سمت پنجره میرم...
نگاه سنگین بچه هارو حس میکنم...
پنجره رو باز میکنم و نفس عمیق میکشم...
بارون رفت!
رفت و هوای پر از غم  واسم گذاشت...



طعم تلخ شوکولات آرامش خاصی رو به من وارد میکنه...

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

+نوشته شده در 88/08/07ساعت16:24توسط nafas.gh | |

قدم هاي سنگين در سکوت مرگبار ازار دهنده است...
تحمل سنگيني اين قدم هارو خودم يه تنه بايد تحمل کنم...
هر قدمي که بر ميدارم تنفرم نسبت به زندگيم بيشتر ميشه...
خسته از هر سوال، اشک در چشمانم حلقه مي زند و بي بهانه فرو مي ريزد...
ديگه تحمل اين همه سختي را ندارم...
تحمل ديدن...
ديدن تاريکي...
خاموشي فانوس ها داخل راه زندگيم
مواجه شدن با افق هاي سياه...
:.:سکوت:.:
تنها جوابم در بر سوالات ذهن کثيفم...
روزهاي سختي رو پشت سر ميگذارم...
مثل اينکه تنهايی من را خيلي دوست دارد
و زود به زود دلتنگم ميشود....
منم دلم تنگ است...
منم دلم هواي خيلي چيز ها و کس ها کرده...
اما....
.
.
.
.
.

 

+نوشته شده در 88/08/04ساعت16:58توسط nafas.gh | |

مي گذرونم...
زندگي رو مي گذرونم...
زندگي رو با سختي مي گذرونم...
زندگي رو بي تو با سختي ميگذرونم...
مي گذره...
يعني تقدير که که زندگي رو مي چرخونه...
مي گذره...
ميخواهم بميرم....
مرگ تلخ است امامن بهانه اي براي زندگي نمي يابم...
حتي تو نمي تواني بهانه اي باشي براي نفس کشيدن...
بهانه اي براي اينکه من ماندن را معنا کنم...
بهانه اي براي بودن...
سخته...

مي خواهم هرشب ازخودم بگذرم تا به توبرسم...
تاشايد ازاين درد کهنه رهايي يابم...
درد عشق راميگويم که شبانم راسياه ميکند وروزهاي مرا خاکستري..
که توخود نيزباآن آشنايي..
چندروزي است بي بهانه ميگردد تا توراپيدا کند اما هرچه بيشترميگذرد بيشترخودرا گم ميکند...
دلم را مي گويم..
نمي دانم چرا هر چه بيشتر مي گذرد از خود خالي تر ميشوم...
هنوز انگشت تعجب بر لبانم دارم...
روزهاسپري شد ومن آنقدر ساده ازتوميگذرم!
متعجبم ازاينکه توراگم کردم وديگربه دنبالت نيامدم باوجود اينکه دوستت داشتم...
بااينکه عاشقانه مي پرستيدمت...
ديگر باورکرده ام که نيستي که ديگردستان گرمت خواستاردستان سردم نيست...مي دانم که ميداني معجزه دستان گرمت معجزه کمي نبود...
مي دانم که ميداني معجزه شانه هايت که جنس هق هق مرا مي شناسد کم ازمعجزه مسيح نبود...
گريه
تاريکي
سکوت مطلق
خاموشي براي هميشه...

 

+نوشته شده در 88/08/02ساعت19:18توسط nafas.gh | |

خیلی هوا دل گیر...
دلم گرفته...
دلم جای این همه غم و نداره...
خیلی سعی کردم سبک زندگی رو عوض کنم...
ولی نشد...
خیلی سخته...
انقدر تاریکی دیدم
که جز تاریکی رو نمی شناسم...
انقدر تنها بودم که نمی تونم تو جمع حرف بزنم...
.
.
.
.
.
.

 

+نوشته شده در 88/08/01ساعت15:17توسط nafas.gh | |

مي خواهم تمام کنم...
به غم و غصه ها خاتمه ببخشم...
ديگه نمي خواهم با اميد ديدنت بخوابم...
ديگه "غم بسه"...
نمي دونم چه جور با دوستام حرف بزنم...
حرف بزنم و از حالم تعريف کنم....
بگم تو اين ويرانه خانه چه مي گذره...
نمي دونم چه جوري خودم و خالي کنم...
کسي درکم نميکنه...
اگه هم ميگه درکت ميکنم
واسه دلخوشي من...
درسته که اگه تنها باشيم خدا باز هم هست
ولي در جواب حرفي که به خدا ميزنم جوابي نميشنوم...
نمي دونم خدا که تنها يارم هست
چرا جوابي به سوال هاي من نميده!
خسته شدم...
از تکرار روزانه...
بي علاقه زندگي کردن...
رفتن ورفتن...
نرسيدن...
اون چيزي که من از عشق تو ذهنم ساخته بودم
دقيقا بر خلاف اون چيزي هست که داخل دنياي مجازي مي بينم...
کمک مي خوام...
نمي خوام از سياهي بنويسم...
.
.
.
.
.

+نوشته شده در 88/07/27ساعت19:55توسط nafas.gh | |

شاد بودن بزرگترين انتقامي است که مي توان از زندگي گرفت: مرا اينگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آيا گناهی هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبی و جدايی هست..؟؟؟ مرا اينگونه باور کن


 

+نوشته شده در 88/07/26ساعت20:42توسط nafas.gh | |

برگهاي رنگين پاييزو تنهايي نسيم رو دوست دارم...
وقتي سکوت شب مي بارد من در آن ميان به چتر نسيم پناه مي اورم...
دلم مي خواهد هر از چند گاهي وزش نسيم خواب از چشمم بگيرد...
دلم مي خواهد تصوير بي روح خودم رو ببينم...
اما موج هاي،آب جاري شده نمي گذارند...
حتي نسيم تنها هم، شاخه هاي خشک را براي
پر کردن لحظات خالي از مهر دارد...
گرما ي خورشيد همه جا را پر ميکند...
چکاوک ها عاشقانه براي دلتنگي نسيم غزل مي سرايند...
مثل اينکه نسيم هم تنها نيست...
دوستداراني دارد...
اما من چه؟
همه عشق خود را به رخ من مي کشند...
اي کاش مي توانست
مهرباني را به رنگ آبي
و
عشق را به رنگ قرمز گل ارغواني
در وجود هر چه دل سنگ هست
نقاشي کرد...
دلم مي خواهد تا مي توان عطر خدا را در گل هاي شب بو احساس کنم...
شدم بي ارزش مثل يک گياه هرزه...
حداقل توجه به من ميشه...
همه ابراز احساست ميکنن ولي پوچ و تهي...
شايد همين "دوست دارمي" که ميگي
من و خورد کنه...
عشق شده مثل رودخانه اي جاري که صدايي موسيقي اش به همه آرامش ميده
همه ازش بهره ميبرن
ولي...
ولي اين آرامش ابدي نيست...
دلم مي خواهد يک بار ديگه باران پاييز رو با هم زير اين طاق ببينيم...
دلم مي خواهد توي اين آخرين ديدار خيالي
تا ميتوانم صورت ماه گون تو بوس کنم...
دلم مي خواهد با اين بوسه هاي مملو از عشق
درکم کني...
مي دانم که مي تواني
مي دانم که اگر بخواهي همه چيز مي شود...
پس يک بار هم که شده...
به شهر ويرانه ي درون من نگاهي کن...
ببين که به مدد دست کسي نيازمند است
اما اون کس به ويراني من توجه اي نکرد...
من باويراني درونم مينويسم...
مي نويسم که بدانند...
که بداند...
که بدانم...
من تصوري که از عشق داشتم اين نبود...
از هواي گريه پرم...
حالا که رفتي
ديگه نميتوانم در تاريکي وظلمت قدم از قدم بردارم...
حرف هايم را کسي نمي فهمد...
جسم مرده خودم رو به سمت آيينه مي کشم...
لکه هاي خونيين روي ايينه مانع ديدم مي شوند...
با انگشت هاي سردم ايينه را لمس مي کنم...
لکه ها پاک مي شن...
انگشت هايم را به هم مي کشم...
اثري از لکه ها نيست...
گرماي خون را حس مي کنم...
نگاهم به چشماي قرمزم مي خورد...
چشم هايم را مي بندم...
تاريکي مطلق...
سوزش زخم هاي درونم به دردم مي اورند...
با اه تلخ تر از قهوه ي شبانه چشمهايم  را به آسمان باز ميکنم...
تنفس!!
شبم بوي تنهاي ميدهد...
مثل هميشه...
با تنهاي و تاريکي بايد شب و تحمل کنم...
به تنهاي عادت کردم...
به تاريکي و بي کسي...

 

+نوشته شده در 88/07/25ساعت22:40توسط nafas.gh | |

نگاه کن به صدایم که چگونه از شنیدنِ رنگِ تکراریِ روزهایِ بی تو ، کورشد .

ببین ! چشمانم نایِ نوشتن ندارند و دست هایم چشمِ دیدن . کمی هم بس است تماشایِ ناله یِ زنجیر ها بر دستانِ ما .

می دانم هر چه ناله کنم باز خواهی گفت زود است یا هنوز کم است .
پس بگذار فقط یک جمله بگویم : این همه نبودی ، کمی هم بیا

صحر ولدبیگی

+نوشته شده در 88/07/24ساعت17:29توسط nafas.gh | |

داشتم راه ميرفتم...
مثل هميشه سرم پايين بود...
بدون هدف ميرفتم...
رفتم و رفتم...
هر از گاهي اطراف و نگاه ميکردم...
ولي کسي کنار من نبود...
اولين بار که کنارم کسي رو نديدم بي اتنعا به راهم ادامه داد...
بار دوم هم به همين ترتيب ...
بار سوم...
چهارمين بار که سرمو بلند کردم و حضور کسي رو کنارم حس نکردم سرمو پايين انداختم...
وايسادم...
داخل خيابون نبايد گريه کنم...
خودمو کنترل کردم...
حرکت مي کنم...
اين دفعه با هدف به راه مي افتم...
هدف ديدن چشمات...
راه ميرم...
بدون توجه به اتفاق هاي اطراف به راهم ادامه ميدم...
هر چي ميرم به جايي نميرسم...
ديگه تحمل بغضي که ساعت ها داره خفم ميکن رو ندارم...
اشک هام دون دونه سرازير ميشن...
دونه دونه....
گونه موخيس ميکنن...
روي نيمکت ميشينم...
گريه ميکنم...
هر کس ميبينتم با 1نيشخند ميگذره...
بلند ميشم...
نميتونم با اين حالم برم خونه...
نميتونم حالمو وصف کنم...
باز ميشينم...
نزديک شدن و توجه ي 1 پسر بچه رو حس ميکنم...
-:گريه نکن،يه دونه فال بگير خوب ميشي!
يه فال برداشتم...
نخوندمش...
-:برم؟
جوابي ندارم که بهش بدم...
چشم مو به چشماش ميدوزم...
نمي خواستم جلوي اون گريه کنم...
-:چي شده؟
بدون جواب به چشماش نگاه ميکنم...
-:نمي خوايي بگي؟
...سکوت...
-:خوب،نگو!
چشمم و بستم...
ديگه نگاش نکردم...
-:حداقل فالُ بخون!
بازش کردم...
اشکم سرازير شد...
-:ميخوايي بخونمش؟
فال رو به سمتش دراز کردم...
داره ميخونتش...
ولي من غرق در افکار خودم هستم...
-:تموم شد!
-نمي خوايي در مورد فالت نظر بدي؟!
خوب بود؟!...
-:گوش ندادي؟
نه!
-:حالت خيلي بد،من برم سراغ کار خودم!
سرم و تکون دادم...
مي خوايي بري؟
-:آره،کار دارم!
زودتر از اون پارک و نيمکت رو تنها گذاشتم...
نمي خواستم اين دفعه کسي من و تنها بزاره...
حداقل 1 بارم که شده ميخوام من برم...
-:خدااااااافظظظظظظظظظ!
برگشتم نگاش کردم...
-:خدافظي نميکني؟
مگه کسي که رفت و من و تنها گذاشت،خدافظي کرد؟
-:خدافظ!
سکوت..
به راهم ادامه دادم...
بدون هدف...
به جايي نرسيدم...
-بايد خدافظي ميکردم...
بايد برگردم و خدافظي کنم...
برگشتم...
هرچي نگاه ميکنم نيستش!
اخه،چه جوري پيداش کنم؟...
-:باز که بر گشتي!
برگشتم،سرمو پايين انداختم!
خودش بود!
-:سلام!
سلام....
-:چرا برگشتي؟
اومدم ازت خدافظي کنم...
-:خوب،!
خدافظ...
-:خدافظ
پارک رو با اون پسر بچه تنها گذاشتم...
به سمت خيابون حرکت ميکنم..
خسته هستم...
خسته
.
.
.
.

+نوشته شده در 88/07/20ساعت15:2توسط nafas.gh | |

نمیدونم پاییز رو چه جوری تموم کنم...
نمیدونم سوز پاییز رو چه جوری تحمل کنم...
سردم...
سردم...
چرا باید سرما رو تحمل کنم؟
کاش بودی و با دستات گرمم میکردی...
گرمای وجودت...
نه...
کم کم داره گرمم میشه...
بهت که فکر میکنم،تب میکنم...
به نبودنت که فکر میکنم،نابود میشم...
چند تا پاییزو رو به زمستون رسوندیم؟
با چندتا زمستون مغابله کردیم،تا بهار رو ببینیم؟
دلم واسه اون دل گرمی های الکی تنگ شده...
واسه امید های کاذب...
قول های بی وعده...
نمیدونم چرا دوست دارم...
نمیدونم واسه چی هر شب با یاد چشمات میخوابم...
میدونم که جواب این سوال هارو کسی بهم نمیگه...
ولی چرا؟؟؟
از این همه سوال کلافه شدم...
یاد گرمای دستات...
بغض گلمو چنگ میزنه...
خسته شدم....
ذهنم خسته شده...
چشممو میبندم...
تاریکی همه جا هست...
فقط تنهای و تاریکی...
همه چیز تموم شد...

 


+نوشته شده در 88/07/19ساعت18:27توسط nafas.gh | |

مثل همیشه...
اروم...
کنار درخت...
دفتر رو با یه بوسه باز میکنم...

کلمه به کلمه...
سطر به سطر...
خاطره به خاطره...
همه و همه داغ دلم و تازه میکنن...
دیگه نمیخوام بنویسم...
دیکه بدون تو خاطرت این دفتر تمدید نمیشن...
به خودم قول دادم که دیگه اخرین باری باشه که این دفتر رو میخونم....
اشکم دونه دونه روی دفتر می ریزه....
بعضی از خاطره ها رو که می خونم۱ لبخند،تلخ میزنم....
لبخند واسه وقتی که با اون بودم...
تلخم واسه اینکه دیگه با اون نیستم...
دوسش دارم...
روزای بی اون سخت گذشت...
خیلی سخت...
بعد از خوندن مطلب های مثلا خوشحال کننده...
رسیدم به یکی از بدترین خاطره ها...
گریه می کنکم...
دفتر جلو چشمام مات شده ....
فکر اینکه تا همیشه چشماش واسه کسه دیگ هست
زجرم میده...
دیگه نمیتونم بخونم...
چشمم سو نداره...

مثل همیشه...
با چشم های خیس...
درخت و دفتر رو تنها مزارم...

قبلا با بوسه ی دوتامون دفتر باز میشد...
با گریه هر دوتامون بسته میشد...

اما....
اما حالا چی؟!

+نوشته شده در 88/07/19ساعت15:14توسط nafas.gh | |

 افلاطون میگه:

اگه با دلت كسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش،چون كار دل دوست داشتنه ، درست مثل كار

چشم كه دیدنه ، ولی اگه كسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه میكنی كه  

اسمش عشق واقعیه.

 

+نوشته شده در 88/07/19ساعت14:1توسط nafas.gh | |

کاش به واقعیت پیوند میخورد...

کاش میشد یه بار دیگه دستش و تو دستام ببینم...

یه بار دیگه بی بهونه میخندیدم....

دیگه خواب دیدن بسه...

می خوام از یادم ببرمش ولی نمیشه...

چرا باید میرفتی...

تو که رفتی چرا خاطره هارو نبردی...

چرا؟می خوای زجرم بدی...

عکسشو که میبنم اشک هام سرازیر میشن...

هر جا رو که نگاه میکنم خاطراتش واسم زنده میشه...

اگه میدونستم میری هیچ وقت نمیذاشتم بهت عادت کنم...

ولی نمیدونستم...

بهت عادت کردم...

هرشب زنگ میزنم...

ولی صدایی نمیشنوم...

این چند مدت فقط صدای نفس هاتو میشنیدم...

نمیتونستم حرفی بزنم...

تو هم که حرفی نمیزدی...

میگفتی بهم عادت کردی...

ولی ...

تنهام گذاشتی....

خوابت و میبینم....

هرشب...

جوابی به سوال هام نمیدی....

فقط سرتو پایین میگیری....

نمیزاری چشم تو ببینم....

هر شب تا میتونم بوست میکنم...

توهم فقط دستمو نوازش میکنی...

از خواب بلند میشم...

شاید واقعیت داشته باشه....

ولی نداره...

عکست نگاه میکنم...

اروم میگرم...

شروع میکنم به گریه کردن...

که شاید اشکمو ببینی و برگردی...

اکه دوستم داشتی نمیرفتی...

پس اگه بیای میفهمم همه دروغگو هستن...

اگه دوستم داشتی فقط میزاشتی یه بار دیگه صداتو بشنوم....

میدونم که دوستم داشتی....

ولی چی شد که رفتی؟

+نوشته شده در 88/07/13ساعت23:59توسط nafas.gh | |

بدون سلام....

دلم گرفته...

حوصله ندارم...

حتی بهترین دوستام...

نفیسه می گه :اگه عشق به قیمت له کردن مجنون و شکستن دل لیلی تموم میشه بهتر که نباشه!

نمیدونستم جوابشو چی بدم....

حرفی نمونده بود....

فقط گریه کردم...

میگفت واسه چی گریه میکنی...

صدام در نمیومد...

چی بگم...

به گریم ادامه دادم...

شاید از حالم حرف بزنه...

هر کس جای من بود همین حال و داشت...

نمیدونم اون الان چه حالی داره...

خوش حال،یا نارحت...

می خوام بگم که واسم اهمیت نداره...

ولی تا میام بهش فکر نکنم بغض گلم و چنگ میزنه...

دوستش دارم...

واسه دیدنش انتظار میکشم...

واسه دیدن اون چشماش....

نمیدونم اون چه حسی به من داشت و داره!

فقط میدونم که من از اون واسه خودم یه بت درست کرده بودم...

اون می پرستیدم...

اما اون حتی به خودشم رحم نکرد...

موفق باشی عشقم...

 



 تو دنیا دو تا نابینا بیشتر وجود نداره...

یکی تو که هیچ وقت عشق من و ندیدی...

یکی من که کسی رو جز تو ندیدم...

+نوشته شده در 88/07/13ساعت0:8توسط nafas.gh | |

نمی دونم چی شد که من به این روز افتادم...

فقط میدونم که دلم واسش تنگ شده....

میدونم که هنوزم دوستش دارم...
دلم واسه چشم هاش تنگ شده...

واسه دوست دارم هاش...
واسه صداش...
واسه لب هایه نیمه بازش...

واسه شونه هاش...

واسه همه چیز...

چشم های که نتونستم توش نگاه کنم و بگم دوست دارم..

دوست دارم های که وقتی میگفت نمی تونستم به چیزه دیگه ای فکر کنم...

صدای که با شنیدنش هر چی حرف داشتم از ذهنم پاک میشد...

لب های که گرماش تمام وجودم رو گرما میبخشید...

شونه ای که وقتی دلم می گرفت اشک هامو روش خالی میکردم...

میدونم که هنوز دوسش دارم...

مثل قبل نه بلکه بیشتر از قبل...

میخوام همه بدونن که من عاشقش بودم ولی اون نه...

بدونن که کسی که میگفت بی تو هرگز من و همه ی حرف هاشوتنها گذاشت و رفت...

دوسش دارم ولی اون نه...

واسه این میگم که بدونه که من بیشتر از این حرف ها دوسش دارم...

دوستش داشتم........

دوستش دارم.........

و...........

+نوشته شده در 88/07/11ساعت23:44توسط nafas.gh | |

سلام...
خوبید؟
امید وارم هیچ کس دلش نگیره...
اونم از کسی که دوستش داره...
از کسی که همیشه ازش انتظار داری...
انتظار براورده کردن ارزو هات...
ارزو های که با هاشون زندگی می کردی...
بعد اون یکدفعه همه ی ارزو ها رو نابود کنه و...
همه چیز تموم شد...
حالامن موندم هزاران خاطره که اجازه زندگی و مرگ رو از من گرفتن...
رفت ومن و با همه ی ارزوها و خاطره ها...
ارزو های بر باد رفته...
خاطرات بر دل مونده...
همه به نحوی ازارم میدن...
با کاراشون،نگاهشون،خندیدنشون...
معنی خیلی از کلمه های ساده واسم شدن مجهول..
خودم سر تا پا مجهولم...
هیچ چیز واسم معنی نداره...
-:چیه، پکری؟
-:میترسم!
-:ازچی؟
-:از اینکه بری...
-:برم؟ هه،من عاشقتم...
-:راست میگی؟
.
.
.
.
.
ولی دروغ میگفت...
هنوزم دوسش دارم...
اشکام هنوز دوسش دارن...
تا میبینمش سرازیر میشن...
دست خودم نیست...
ته دلم یه کوچوله بهش حس دارم...
میدونم اونم بهم یه کوچولو حس داره...
ولی نمیدونم که تنفر یا عشق...
یعنی اونقدر بد هستم که اون همه عشق یک باره از بین رفت و به نفرت تبدیل شد
یعنی اون چرا رفت؟
چرا از اول اومد؟
چرا اونی که میخواست بره اومد؟
دوسش دارم...
میدونم که میدونه دوسش دارم...
ولی چرا اون دوسم نداشت؟
همیشه میگفت میمیرم برات...
ولی دل منو کشت و رفت...

اهای کسی که دارم با چشم های گریون واست مینویسم...
میدونم هیچ وقت این مطلب ها رو نمی خونی...
ولی بازم میگم...
که بدونی..
اصلا فکر نمیکردم...
فکر نمیکردم بری...
بری و منو با بدبختی های که میدونستی چی هستن تنها بذاری...
فکر نمیکردم تو منو دوست نداسته باشی...
واسه همین هر کس میگه دوست دارم باور نمی کنم...
اخه تو رو می پرستیدم و تنهام گذاشتی...
...
دوسش دارم...
                      عاشقشم...
                                         میدونم میدونه....
                                                                که من واسش خودمو...
                                                                                                
عاشق باش ..... عاشق عشقت....خوش به حال عشق جدیدت...تبریک میگم..تبریکی تلخ تر از نفرت.

                                               

اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد من

بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم

و تو نيز هرگز نديدن من را . . . آنگاه نميدانم براستي

خداوند کداميک را ميپذيرفت . . . ؟

+نوشته شده در 88/07/08ساعت19:43توسط nafas.gh | |

سلام به همه...
خوبيد...
با مدرسه و درس چطوريد؟
اميد وارم همه موفق باشند...
حالم نسبت به چند روز پيش بهتر شده...
خوبِ،خوب که نه ولي بهترم...
مشکلمم يه جورايي رفع شد (خدا رو شکر)
ولي اگه نمي تونستم گريه کنم...
گريه کنم و خودم و خالي کنم..
چي مي شد؟
تنها يارم تو تنهايي...
بعضي اوقات که ديگه از اين دنيا کم ميارم...
فقط گريه مي کنم...
دليل زندگي من چيه؟
چرا زندگي؟
چرا زندگي با ارزوي مرگ؟
چرا زيستن به اميد مردن؟
چرا من و اين دنيا؟
چرا اومديم که با گناه برگرديم؟
چرا نمي تونم با ارامش به زندگي و مرگ نگاه کنم؟
همه چيز علتي داره...
علتي واسه وجود...
اخر خط واسه من معني نداره...
چرا اخر هر چيز خدا هست...
چرا پشت خدا چيزي نيست؟
چرا دليلي واسه وجودش نيست؟
سوال احمقانه اي هست،ميدونم 
ولي هميشه وقتي به علت وجودم فکر ميکنم،يه جايش کم مي ارم...
نميفهمم چرا؟
چرا اومدم که برم؟
چرا گناه؟
چرا جهنم؟
چرا کابوس؟
ترس؟
اخر،هر چيز فقط يه چيز....
هميشه با شک ازش خواستم...
ميگن خيلي بخشنده هست...
ميگن بخشش بي اندازه هست...
يعني من هم...
     الهي!مي بيني و مي داني و بر آوردن مي تواني...


                الهي!بود و نا بود من تو را يکسان،از غم مرا به شادي رسان...

 

 

+نوشته شده در 88/07/07ساعت0:7توسط nafas.gh | |

نمی دونم چی شد...
همه چیز داشت خوب پیش می رفت...
که یک دفعه...
الان حالم خیلی بد...
دارم میمیرم در بدترین حالت ممکن...
چرا؟
چی شد؟
واسه چی؟
مقصر کی هست؟
سوال های بی جوابی که دارن روح من و جریه دار میکنن...
یعنی اینقدر بی ارزشم...
یعنی اینقدر دوستم نداشت که با یک حرف ساده...
.
.
.
.
واستون پیش اومده که با شنیدن یک کلمه ی ساده زندگی تون متحول بشه...
یک کلمه...
این حق من نیست...
گونه هام یه مدت هوایه بارونی رو ندیده بودن...
ولی الان دارن بدترین قطره های اشک رو رویه خودشون تحمل کنن...
اشک هایه سنگین...
دستام یاریم نمی کنن که اشک ها رو پاک کنم...
یعنی می تونم با هاشحرف بزنم...
اگه این بغض لعنتی بذاره...
دوستش دارم،عاشقشم...
تنها دلیل زندگی بعد از اون،مرگ هست...
میگفت واسم میمیره...


 وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن

 

شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن

 

به خاموش شدن او ختم شود 


                                       

+نوشته شده در 88/07/04ساعت18:49توسط nafas.gh | |

با آمدنت فریبم دادی

یا با رفتنت؟

کاش تو را هرگز نمی دیدم

تا همیشه سراغت را

از فرشتگان می گرفتم

تا تلخترین شعرم را هرگز

در گوش خدا نمی خواندم

کاش تو را هرگز نمی دیدم

آن وقت

نه بغضی در گلویم بود

نه این دلشدگی

و نه مشتی شعر

+نوشته شده در 88/07/04ساعت17:7توسط nafas.gh | |

شعری برای باران سروده ام
شعری برای دردهای بی کران قطره ها
که در نی نی اشک چشمانم متولد میشوند
و در راستای خطی، آرام
بر روی گونه هایم جاری می شوند!
باران را میبویم
بویی نمیدهدولی دستانش بسیار مهربانند
زیرا مرا به یاد تو سوق میدهند
میلی برای رسیدن به تو
خدای خوب من!
در نگاه چشمانم
صدایی فریاد میزند که
که آمده ام تا بمانم برای تو
و اشکها به یاری من می آیندو
یاری دستانم است که بی هیچ چشمداشتی
به سویتو دراز شده اند
آری من تو را میخواهم
تو را
خدای مهربانم را!
مرا ببخش

+نوشته شده در 88/07/03ساعت18:44توسط nafas.gh | |

http://dariush2.persiangig.com/image/ax/2FFC.jpg

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

+نوشته شده در 88/07/03ساعت0:56توسط nafas.gh | |

کاش دنیام به بزرگی دنیای یه قناری بود ...

 

قناری دنیاش محدود به قفس از تولد تا مرگ

نمی دونه عشق چه رنگیه چه شکلی،

آسمون چقدریه، آزادی مزه ش چیه،

تمام خوبیها رو تو دستهای کسی می بینه که

براش ارزن می ریزه و آب بهش می ده

چقدر خوب بود دنیای من هم به بزرگی دنیای یه قناری بود

اونوقت هیچ وقت نمی فهمیدم مزه خیلی چیزهای تلخ چجوریه

اصلا نمی فهمیدم تلخ یعنی چی....

+نوشته شده در 88/07/02ساعت21:26توسط nafas.gh | |